معلمی که جانش را برای دانش آموزش فدا کرد
اتفاق در اواخر سال ۱۳۷۶ و در چهارشنبه آخر سال رخ داد شعر زیر برگرفته از زبان دانش آموزی است که نجات یافته :
شعر ماشاءالله فرمانی :
ادهمم حالا زتو شرمنده ام بی تو اینجا یک گل پژمرده ام
من ندانستم مرا بینی به آب می دهی از کف تمام صبر وتاب
میزنی خود را به سیلاب و خطر میشوی با آب دریا همسفر
من ندانستم که بی من میروی در میان آبها گم میشوی
ورنه می ماندم در آنجا بیصدا تا نیایی تو میان آبها
من ندانستم که حرفم نابجاست رود (کام) روستا هم بیوفاست
هیچ میدانی که در آن روز تار بی تو تاکی من کشیدم انتظار
تا که باز آیی بگویم نازنین من کمک میخواستم تنها همین
ادهمم حالا دبستانت کجاست مونس من باغ و بستانت کجاست
باز درس جانفشانی میدهی تو زجای خود نشانی میدهی
نوگل عمرت اگر چیدهم ببخش کودکی بودم نفهمیدم ببخش
تاابد یادت برایم زنده است سینه ام از عشق تو آکنده است
و جواب شعر از شادروان ادهم مظفری که توسط آقای امجد ویسی ساکن سنندج به شرح زیرسروده شده است :
دانش آموز عزیزم، خوب من همنشین دیده ی مرطوب من
گفته بودی بعد من شرمنده یی نیست بر لبهای سرخت خنده یی!
گفته بودی که مقصر رود بود گفته بودی رفتن من زود بود!
گفته بودی که نفهمیدم ببخش گر گل عمر تو را چیدم ببخش !
واژه هایت خاکی و افتاده اند مثل چشمان قشنگت ساده اند
نه عزیز من مقصر کس نبود دست ایزد آب را بر من گشود
چون بُوَدتقدیر این ، تقصیر کیست رودخانه یک بهانه بیش نیست
گوئیا تنها همین دیروز بود دست رود کام چشمت را ربود
سال نو آرام از ره میرسید باد تصویر بهاری میکشید
تا که خود آوای بلبل میشکفت پنجره تا خنده ی گل میشکفت
ناگهان تصویر تو در مه نشست و سکوت دشت را در هم شکست
چشمهای بسته ات در آب بود دستهای خسته ات بیتاب بود
از شکوه آب پر عمق و درست گرچه میترسیدم از روز نخست
لیک در آن لحظه ی ترس و شگفت آب رنگ دیگری برخود گرفت
اشکهای من فواره میکشید هر دوپایم بی اجازه میدوید
آنقدر آن لحظه دل بیتاب بود گوئیا تخته سیاهم آب بود
ناگهان دستان من فریاد زد برشکوه آبها بیداد زد
تا مبادا بشکند از دوریت قلب سرخ چارشنبه سوریت
تا مبادا دستهایت تر شود شمعدانیهایتان پرپر شود
هیچ از کارم پشیمان نیستم چون که من با سربلندی زیستم
چون معلم یعنی این عشق و وفا یعنی دلسوزی او بی انتها
گرچه اکنون تو نمیبینی مرا لیک هرگز نیستید از من جدا
روز و شب من خسته ، آهسته، مدام می نشینم در کنار رود کام
تا مبادا کام سینه گسترد دانش آموزی به کام خود برد
گرزمانی خسته افتادم زمین به دبستان چشم میدوزم همین
تاحیاط مدرسه تان میدوم با شما مشغول بازی میشوم
با قدمهای بدون ردپا می نشینم در بغل دست شما
چشم میدوزم به چشم سبزتان به نگاه ساکت و پر رمزتان
به کلاس درستان تا میرسم دستهایم را به تخته میکشم
گوئیا تخته ،هنوزم آشناست حرفها دارد اگرچه بیصداست
میشناسد ردپایم را هنوز مینوازد دستهایم را هنوز
مدرسه ، تخته سیا ، یادش بخیر رودخانه ، روستا، یادش بخیر
گوئیا انشاست این زنگ شما باز هم این زنگ دلتنگ شما
با زموضوع شما امروز چیست ؟! سوژه ی اصلی انشای تو کیست ؟
دفتر انشای خود را باز کن باز با احساس خود آغاز کن
باز هم بنویس بابا آب داد رفت اما هدیه یی نایاب داد
هدیه یی که دیگر اسمش زندگی ست دیگر اسمش ماندن پایندگی ست
اين وبلاگ توسط اينجانب مسعود مظفري راهبر آموزشی مقطع ابتدايي شهرستان كامياران تهيه شده است ،اميد است مورد پسند همكاران خوبم كه پر تلاش ترين قشر عرصه تعليم و تربيت هستند قرار گيرد.